سه شنبه 9 تیر 1388
به نام خدا
به فرزندم بیاموزید كه درمدرسه بهتر این است كه مردود شود، اما با تقلب به
قبولی نرسد . به اویاد دهید ،كه با ملایم ها ملایم و با گردن كشها ،گردن
كش باشد .به عقایدش ایمان داشته باشد . حتی اگر همه خلاف او حرف بزنند {و
او را مسخره كنند } . به او یاد دهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه
به نظرش درست میرسد انتخاب كند .
ارزشهای زندگی را به فرزندم آموزش دهید . به او یاد دهید ،كه در اوج اندوه
تبسم كند . به او بیاموزید كه در اشك ریختن خجالتی وجود ندارد .به او
بیاموزید كه میتواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند . اما قیمت گذاری
برای دل بی معنا است .
به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق میداند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید .اما از او یك ناز پرورده
نسازید ، بگذارید شجاع باشد . به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته
باشد . توقع زیادی است ، اما ببینید كه میتوانید چه كار كنید .
)))
ما ایرونیا خیلی تمدنمون از اینا بیشتره ولی می خوام بگم ما کجا بودیم و حالا کجاییم...
خیلی واسه وضع امروزمون متاسفم
شنبه 22 فروردین 1388
به نام خدا

دوشنبه 17 فروردین 1388
سلام مادر
نمی دونم تو این لحظات سختی چه جوری می تونم دردا رو تحمل کنم
.یاد اون روزا که خیلی راحت می تونستم تو اتاقم دراز بکشمو بخوابم خیلی منو به گریه میندازه.
در واقع فقط آدمهایی قدر یه لیوان قهوه رو تو آرامش خوردن می دونن که توی اینجا این حالات رو دیده باشن...
حالم دیگه داره از این دریاچه لعنتی بهم می خوره...نیرو های پشتیبانی هنوز نرسیدن تدارک خیلی ضعیفه الان سه روزه که چیزی جز نون نخوردیم..نونی که خوردنش آدم رو بیاد چوب میندازه...
البته من از این قضیه یکمی مستثنا هستم!رفیقم تاپیو یکمی بیسکویت همراهشه بدور از همه وقت گشت زنی...وقتی که از حملات هوایی و پاتک های دشمن خبری نیست یه گوشه ای می شینیم و بیاد دوری از خانواده می خوریم...
تاپیو بهم میگه آنترو تو خیلی بی کله هستی چون که همیشه جلو اون از فنلاند حمایت می کنم اون دلش خیلی پره اونو مثل بعضی ها به زور اوردن...
مادر این جاست که علاقه هر فرد به کشورش سنجیده میشه...مادر دوست دارم کنارت بشینم و منو بقل کنی تا تو آغوشت گریه کنم...دلم برای دستای گرمت تنگ شده...
دیروز وقتی چند تا از دوستانم رو دیدم که از پشت خط اومدن خبری از هلنا گرفتم ولی کسی چیزی بهم نگفت راستی مادر برای بار بعد تو جوابت بگو هلنا کجاست...خرس چوبیشو گاهی اوقات زمان دلتنگی می بوسم...
مادر اگه از من بخوان برای کسی تعریف کنم جنگ یعنی چه..می گم بدترین جا بدترین چیزی که خلق شده..جنگ یعنی خون..روس ها خیلی سر سختن...چند روزه پیش بود که یکی از سربازاشون که زخمی شده بود تو چنگ یکی از گشت ما افتاد من از نزدیک شاهد بود با انگلیسی دست و پا شکسته عجز و ناله میکرد که اون رو نکشیم...می خواستم جلو کشتنش رو بگیرم آخه تسلیم شده بود از طرفی زخمی هم بود..ولی تاپیو جلوم رو گرفت..بهم گفت که با این کار حکم اعدامم رو امضا می کنم...
اونو کشتن مثل خیلی ها...هم از ما کشته می شن و هم از اونها ولی راستش من از مرگ می ترسم...
می ترسم دیگه نتونم صبح شهر خودم رو ببینم و غروب کنار دریاچه پرواز مرغابی ها...
مادر من برای این می جنگم که سالها فنلاند بتونه صبح خورشید و غروب مرغابی رو ببینه...
مادر به آنلی هم بگو که برادرش برای این می جنگه تا اون با درس خوندش پشتیبانش باشه..باید خیلی خب درساشو بخونه...
دلم می خواد زودتر برگردم...
ولی راه بسته است..از نیرو های پشتیبان هم خبری نیست و معلوم نیست دارن چه کار می کنن...
مادر دوستت دارم...
دیگه حرفی ندارم فقط فکر کنم نامه بعدیم خیلی طول بکشه روز به روز وضع وخیم تر می شه..
ولی نگران نباش بدون پسرت تا آخرین نفس می جنگه...
پسربچه ی بازیگوش تو
آنترو
یکشنبه 4 اسفند 1387

یکشنبه 4 اسفند 1387
سلام دوستان
من چند روز پیش یه سایت انگلیسی پیدا کردم نامه های یه سرباز فنلاندی در طی جنگ جهانی دوم به مادرشه.
منم ترجمه کردم خیلی جالبه.
می خوام سه تا نامه ی اونو براتون بنویسم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.